فولکلور آذربایجان / در سوگ عاشیق اصلان نوشته: علیرضا ذیحق

عليرضا ذيحق
در سوگ عاشيق اصلان
افسانهي خنياگري از تبار رنج چنان در سوگم فرو ميبرد كه گويي از وراي سالهايي كه دورند، باز نواي محزون او را مي شنوم و جاودانگي، رازي را با من در ميان مي نهد كه مي گويد: " تنها صداست كه مي ماند"
سخن از خنياگرلب فرو بسته ، عاشيق اصلان ديار است كه يادش هنوز در دلهاي ياران به شورانگيزي ميتپد و ساز و نوايش پژواكي ميشود كه از حصارهاي تودرتوي زمان، ره به سوي حال ميگشايد و در امروزمان به سير سيماي پرغرور مردي مينشينيم كه روزي دستانش آتشفشان نغمهها بود و سينهاش دريايي كه تموجش نواهاي حكمت.
او در رنج زيست و عمري با غم نام، روزان وشبان را درهم دوخت و در قهوهخانهي محقرش دلشاد ايل گشت كه هر از چندگاهي، به سمع ساز و نوايش جمع ميشدند. غم نان اگر ميگذاشت در اكنونمان از صدا و ساز او صداها يادگاري در دياران داشتيم و اما افسوس، يادمانهايش چنان اندك و نادرند كه اين و آن در آرشيوهاي خصوصيشان نگه داشتهاند و اي كاش روزي همتي ميشد در جمعآوري نوارهايي كه از صدا و ساز او در ايل و تبار پراكنده است.
او را هرگز نميتوانم فراموش كنم! اويي كه آبروي صنعت خنياگري در خوي بود و «عاشيق»ها همه او را «اوستا اصلان» ميگفتند. استادي نامآور كه شهرتاش از مرزها گذشته بود ودر هر جا كه دلي به ياد آذربايجان ميتپيد نغمههايش را گوش ميسپردند و خصوصاً سرود آذربايجاناش چه شورها كه بر دل نميافكند. «عاشيق اصلان» با همه نبوغ و عظمتاش، هستي غريبانهاي داشت و در شهر و ديار خود تنهاترين تنهاها بود. انساني كه با توان و استعدادي شگرف، غريب ماند و كشف ناشده زيست و در دي ماه 1378 كه چشم از جهان فروبست تازه مردم فهميدند كه چه نادرهي دوراني را گم كردهاند.
«عاشيق اصلان» هنرمندي بود با نوائي سحرانگيز و سازي پراعجاز. سازي كه او ميزد از چنان قدرت سرشاري در آفرينش آهنگها برخوردار بود كه جز معجزهاي بر آن نميشد نامي نهاد. سازشاش نيز حكايت خود داشت. با سيصد سال قدمت، كار گنجه بود و بزرگ مردي چون «عاشيق حسين جاوان» ارمغانش داده بود. آهنگهايي كه او مينواخت اكنون به نام خود او در ميان «عاشيق» ها رواج دارد و خنياگران برايناند كه آهنگها را جز از «عاشيق اصلان» از كس ديگري نشنيدهاند.
از رنجي ميگفتيم كه با فقر در زندگياش سايه افكنده بود و چه سالها كه بخاطر شرايط خاص زمان و ممنوعيت ساز و آوايش به هيچ عروسي پا نمينهاد و زندگي بر او چنان سخت ميگذشت كه نان پارهاي نيز از خلاقيت و هنرش بر نمياندوخت. او مردميترين هنرمند خوي بود و با همه مرارتها همچنان در قهوهخانهاش، سرافراز حضور پيدا كرده و ساز خفته بر بقچهاش راهرگز از خود دور نميكرد.
در اواخر عمرش، فرهيختگان تنهايش ننهاده و از اقصي نقاط ايران و دنيا به ديدارش ميشتافتند و اما دريغا كه پيري شوق همرمي را از او گرفته بود. دريغ سرانگشتان ناز او هنوز با ماست. سرانگشتاني كه چون با ساز ميآميختند فريادگر درد مشتركي بودند از عصيانها، طغيانها و رنجوريها و ياد او سرشك بر چشمانمان ميدواند وقتي كه او را ياد ميآوريم به گاه نداي ملكوتي اذان كه چون نواي دلانگيز اذان ميشنيد نوازش ساز را در لحظهاش قطع ميكرد و ميگفت:
«تا اينجا سهم روزي بود و از اين به بعد شوق عبادت.»
