تبليغاتX
مارال - به یاد کریم شفایی / روزنامه نگار و شاعر تبریزی / سیامک آرش آزاد

مارال

ماهنامه ي اينترنتي فرهنگ و ادب ------- به زبان هاي فارسی و ترکی آذري

به یاد کریم شفایی / روزنامه نگار و شاعر تبریزی / سیامک آرش آزاد

 زنده یاد کریم شفایی

 

سیامک آرش آزاد

 

به یاد کریم شفایی / روزنامه نگار و شاعر تبریزی

 

باز هم به خوابم آمدي، ديشب و بعد از مدت‌ها، دوباره ديدمت. آخرين بار كه فرصت كردم بر سر منزل هميشگي‌ات بيايم، در مراسم دفن زنده‌ياد سرداري‌نيا بود. قطعه‌ي هنرمندان گورستان وادي‌رحمت هم دارد حسابي شلوغ مي‌شود. خيلي از دوستان و آشنايانت در كنار خانه‌ات، براي خودشان منزل دايمي خريده و همسايه‌ات شده‌اند.

بگذريم. خواب ديدم كه در پاستور جديد، در دفترت نشسته‌ايم و صحبت مي‌كنيم، باز هم داشتي سيگار «بالا بهمن» (بهمن كوتاه) مي‌كشيدي. يادم مي‌آيد، در طول يك ماه چند بار به فكر ترك سيگار افتاده بودي، ولي باز هم نتوانستي. در دفترت نشسته بوديم، در آخرين دفتري كه با هم كار مي‌كرديم كه با زور بعضي‌ها خرابش كردي تا دوباره آن را بسازي. آخر تو كه اهل خراب كردن نبودي، هميشه به دنبال ساختن بودي و براي همين هم نتوانستي دفتر را آن گونه خراب ببيني، همواره در فكر راه‌هاي جديد بودي تا بتواني براي جامعه مثبت باشي.

يادت هست دوربين پيدا كرديم و قرار شد من و تو و حسين با هم عكس يادگاري داشته باشيم؟ يادت هست آن قدر عكس‌هاي بي‌ربط از من و حسين گرفتي و آخرش هم فيلم تمام شد و من در حسرت داشتن يك عكس با تو ماندم؟

يادت هست، تعطيلات بعد از عيد بود و من و تو و اصغرزاده راه افتاديم تو خيابان‌ها و كوچه‌ها و هر روز به ده‌ها اداره و سازمان سر زديم، به آنها گفتيم كه مي‌خواهيم ويژه‌نامه‌ي مديران موفق استان را منتشر كنيم؟ يادت هست كه در عرض چند روز از ده‌ها مدير و مسئول قول همكاري مالي و معنوي را گرفتيم و در آخر مثل همه كارهايمان فراموش كرديم؟

باز هم يادت است چند تا از كتاب‌ها و شعرهايت را آن موقع كه داشتي پاره‌اش مي‌كردي تا گذشته‌ات را از بين ببري، من دزدكي قايم كردم؟ عصباني شدي و گفتي: «الان ماه‌هاست كه مي‌خواهم اين آت و آشغال‌ها را دور بيندازم، الان تو مي‌خواهي باز هم چه كار بكني؟ من گذشته‌اي نمي‌خواهم!»

يادت هست كه وقتي شعر «ترانه‌باغ‌ها» را در ستون «باغ گل» نشريه در سال 1381 چاپ كردم، چه قدر دعوايم كردي و عصباني بودي؟ ولي بعدها و در آخرين ماه‌هاي زندگي‌ات، چند تا شعر دادي و گفتي: «سيامك! اين‌ها را چاپ كن.» و من همه را چاپ كردم، ولي فرصت كم بود، اما شعرهايت را در سايت‌هاي مختلف ادبي، فرهنگي مي‌بينم.

اما بعد از رفتنت كه مي‌خواستيم وسايل و لوازمت را جمع و جور كنيم، ديدم خيلي از كارهايي را كه براي راديو نوشته بودي و يا متن برنامه‌هايي كه كار كرده بودي خودت قايم كرده‌اي، شايد فقط مي‌خواستي خودت از دست بعضي از مطالبت راحت بكني.

خاطره زيادي با هم داشتيم.

ديشب كه باز هم به خوابم آمدي، در انديشه انتشار يك نشريه بودي. من هم، به قول خودت، همواره مخالف كارهايت بودم، به من گفتي: «سيامك، دارم با آقاي... صحبت مي‌كنم، تا هفته‌نامه‌اي منتشر كنم و كارهايي انجام دهم، دنبال انتشار يك نشريه متفاوت هستم، اين بار مي‌خواهم نشريه‌اي فرهنگي دربياورم، مثل ويژه‌نامه‌اي كه اسفند 76 در «صاحب» كار كرديم و استقبال خوبي هم شد.» من باز هم مخالفت كردم، و گفتم: «آقاي شفائي! وضع مطبوعات محلي و نيز استقبال مردم، بدتر از آن دوران است. هيچ كس اهميتي به نشريه محلي نمي‌دهد.

اما مثل هميشه گفتي: «بالا! منه‌ده كريم دئيرلر، اوزون‌كي بولوسن...»

يادم هست، در خواب گفتم: «دنياي آن طرف چه طور است؟» خنديدي و چشم‌هايت پر از اشك شد، مثل آن موقع كه شعرهاي شاملو و فروغ را مي‌خواندي...

گفتم: من شرمنده‌ات هستم، كمتر به تو سر مي‌زنم، اين روزها به خيلي از كارهاي ضروريم هم نمي‌رسم» مي‌خندي و مي‌گويي: «بالا! بولورم، اما كاش تئز، تئز گله‌سن، آخي...»

مي‌گويم: «باز هم سيگارت را ترك كرده‌اي؟» باز هم با چشمان اشكبار مي‌خندي و مي‌گويي: «هه‌هه‌هه، بالا! نئچه ايلده مني تانيماميسان...»

و اين گونه خواب مرا در ساعت 4 صبح پريشان كردي...

9/2/87

 

+ نوشته شده در  2008/8/18ساعت   توسط ماهنامه مارال  |