تبليغاتX
مارال - نامه ی " انزاب خوئی " به علیرضا ذیحق در باره ی رمان " عروس نخجوان "

مارال

وبلاگِ ويژه ي فرهنگ و ادب، بكوشش: عليرضا ذيحق---------- ثبت شده در سامانه وزارت فرهنگ و ارشاداسلامي

نامه ی " انزاب خوئی " به علیرضا ذیحق در باره ی رمان " عروس نخجوان "

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

    نامه ی " انزاب خوئی " ،  به علیرضا ذیحق در باره ی " عروس نخجوان "                

 

 

دوست گرامي جناب استاد عليرضا ذيحق دامت توفيقا ته

 

 

با سلام واحترام اميد وارم وجود عالي مع خانواده ي محترم ازنعمت سلامتي برخوردار بوده وملالي نداشته باشيد. كتاب ارسالي "عروس نخجوان "رسيد. گرچه به بركت پست با پانزده روز تاخير كه 5-4 روز آن مربوط به تعطيلات نيمه خرداد بايد منظور شود. باري چون نوشته هاي جنابعالي را با دقت وحوصله بايد بخوانم گذاشتم روز جمعه در كتابخا نه ي منزل با شوق و ذوق خواندم واقعا دست مريزا ، چه كرده اي؟ قيامت. واقعا شاهكار كرده آي گرچه همه ي آثارتان از يك تكنيك وملاحت خاص برخوردار است ولي اين يكي چيز ديگر ا ست .از نظر تصوير فضا ،انتخاب پرسو ناژ ها باتوجه به شخصيت نقشي كه به آن اختصاص داده شده وبرانگيختن احساسات معنوي مخاطب وخواننده و تشريح فضاي جغرافيا ئي وقو مي وسنت هاي ويژه ي آنان وآداب و رسومشان وتصوير وجهه ي ظاهري و خلق وخويشان امتياز مضا عفي است كه بر ارزش وا هميت كتاب داده است وشيرين تر وطبيعي تر از اينها شرح داستان به صورت محاوره ي عاميا نه آ نهم چه زيبا ودرست كه واقعا از يك نويسنده وشاعر ترك زبان در خور تمجيد وتحسين واعجاب است.

و ا ما خود داستان: داستان ازيك سري حوادث واقعي نشا ت گرفته وشايد هم قسمت اعظم آن مربوط به خود خالق اثر با شد. با آشنا ئي مختصري كه از خانواده دارم وخصوصيات وموقعيتهاي آن بخصوص در اين ده ساله ي اخير اين حدس به يقين نزد يك تر است . همين قدر بدانيد كه دو قسمت مربوط به ديد ا رماد ر آقا جواد با خواهرش(خاله ي جواد آقا) بقدري احساس بر انگيز و شيوا و زيبا تشريح شده كه واقعا گريه كرد م. همچنين آخرين شامي كه جواد آقا با پوري دريكي از رستورانهاي شمال تهران(خيابان وليعصر) با هم بود ند وبازگو كردن مسئاه  ي نامزدي جواد آ قا توسط خود او به پوري  وعكس العمل و گريه ي او بسيار شيرين غم انگيز بود و قسمتها ئي از داستان هم شامل خواننده وحتي خود اينجانب ميشد كه موقع خواندن صحنه ها را با تمام وجود لمس ميكردم.

مورد ديگر، فراز هائي در لابلاي تعريف داستان گنجانده شده كه از بعد جامعه شناسي وفلسفه مهم بودند واينجانب آنها را بصورت خلاصه يادداشت كردم ويك نسخه براي ملاحظه ي استاد ضميمه ي نامه  ايفا د ميكنم.

براي اينكه مشابهت برخي از قسمتهاي داستان را با سر گذشت اين جانب ملاحظه بفر مائيد دو قطعه از نوشته هاي خودم را كه واقعي است نه داستان ، همراه نامه تقديم مينما يم ومجددا از محبتتان و اظهار لطفتان ممنونم. از اينكه فراموشم نكرده ايد سپاسگزارم.

           

با احترام

انزاب خويي

 

19/3/1386 تهران

 

 

ضميمه ي نامه :

 

انتخا ب قسمتها يي از عروس نخجوان نوشته ي عليرضا ذيحق

 

*... با يا د روز هائي كه همچون باد از دستم گريخته بودند. يك نسل بي فردا كه با آ رما ن هايمان خوش بو ديم. اما خوشي فردا را آنها يي داشتند كه لا لا يي را بيشتر بلد بودند و جلاي روحشان برق هاي طلا بود كه تو مشت شان مي درخشيد.

 

*...شما ها واقعا تو بهشت زند گي مي كنين.

_ درسته! امايكي كه از به هاي بهشتش خورده بود مي گفت تلخه . حا لا شما را نمي د و نم.

 

*به زند گي سوت وكوري  مي انديشيدم كه عمري دمخورش بودم و اين شور وحالي كه چنين غافلگيرا نه ،به هستي من شبيخون زده بود. چه رازي بود در اين گمشد گي كه ديگر خود پيدا نبودم.

 

*گريه امان نداد ودر حا ليكه اشكها يم سرازير مي شد دستهاي خاله ام را بوسه زدم ودرآغوش هم هر دو گريستيم. (اين قسمت بقدري ترا ژدي بود كه رسما گريستم. /انزاب/)

 

* فقر واعتياد و هوس يه روي سكه است وروي ديگر سكه دلا لي وقاچاق و سيا ست.بعضي دولتمرد ها بد شون نمي ياد كه پايه هاي هستي جوونها رو سكس و اعتياد بنا بشه!

 

*اما من كوسه نيستم جواد‌،من گوزن زخمي يه دشتم _ مي افتم _ مي دونم .آما تو مي موني بخاطر من هم كه شده مي موني. من درقلب تو آشيان خواهم كرد.

 

*چشمه مي جوشيد و حبابها  كه رو آب مي آمدند ديگر نبو دند مثل لحظه هاي عمر كه فقط يك آن تلا لو دارند و ديگر نيستند.

 

*با يكي يه عمر زند گي مي كنيو نمي دوني تو اون اصل قلبش چي مي گذره. سخته نه ؟ وقتي مي فهمي كه راه ها به روت بسته است . در موقعيتي قرار داري كه اگر حقيقت رو بشه ، يك انسان را تا مرز هاي نيستي مي كشونه . سخته... خيلي سخته... عشق رمز ورازي يه كه بالأخره فاش ميشه ! كتمان پذير نيس .

 

*نوابغ از اين ديوونگي ها هميشه دار ن... با همه ي نبوغ وعظمت روح، بعضا بيچاره تر از مردم عادي هستند.

 

*فرداي سرنوشت آدمي هيچ مشخص نيست .يك چيز هايي بي آنكه فكرش را كرده با شي سر راه آدم سبز مي شوند وتا مي خواهي نگاهي به چند و چون آن داشته باشي  می بینی  تقدير است وكاري نمي شود كرد.

 

*زندگي چرخ فلكي بود  كه همچنا ن مي چرخيد و هر لحظه و آن را هزار رنگ مي كرد.

 

* كوچه ها پر از عطر ديروز هايند و با هر قدمي كه بر مي داري ياد ها برايت زنده مي شوند.

 

* نرم ونازك وخنده بر لب ،افتان و رقصان از عمق دشتي سبز مي آمد وصدايش سرشار از ترانه بود كه رعد غريو و باران ، خرمن گيسو ها را خيساند و فريا دي رها در باد ، مرا بسوي خويش خواند. با باد وباران درآميخته وبر سر خي لاله ها گام فشردم.

 

*راستي چه زود سبزي هاي زند گي به زردي مي زند آنهايي كه با قلبت مأ نوسند كوچ مي كنند وتنهايت مي گذ ا رند.

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/17ساعت 10:54  توسط وبلاگ مارال ( ثبت شده در samandehi.ir )  |