رازگونه / داستان کوتاه / علیرضا ذیحق
علیرضا ذیحق
رازگونه
داستان کوتاه
در حيرت آن بود كه آيا خطوطي از كف دستان او بوده كه رازش را آشكار نموده است و يا موقعي كه او ، سرگشته و بيمناك ، در كوره راه هاي نا آشنا به عزلتي خزيده و خيره در باديه بوده است او را ديده اند ؟ اينها هيچكدام اهميتي نداشتند زيرا كه او خود به اختيار باديه را در كف كوليان مي نهاد . همچون او كه مدت ها ، باديه را خزينه اي مي پنداشت و به پنهاني از كوهها گذر مي كرد تا طلايي همسنگ آن گيرد ، كوليان نيز آن را به ديده ي گنجي مي ديدند كه با پيشگويي آتيه ، سكه هاي مردمان را در آن جمع خواهند نمود .
ادامه مطلب




كتاب الكترونيكي " زني به نام آتش " براي موبايل / رمان / عليرضا ذيحق
